
چرا کودکي براي همه ما خاطره انگيز است؟ و حتي خاطرات تلخش ما را به ياد «بودنمان» مي اندازد؟ آيا به خاطر اين نيست که يادگيري هاي کودکي معني دار، پراحساس و همراه با تجربه هاي هدف است؟ انسان از اوان کودکي کنجکاوي خاصي نسبت به شناخت بيرون و درون خود دارد. در اين راستا با محيط درگيري حسي پيدا مي کند.
با نوع ارتباطي که با دنياي جالب و پر از سوال خود دارد به تدريج حس تعلق مسووليت پذيري توانايي حل مشکلا ت و تصميم گيري به دست مي آورد و ياد مي گيرد.
براي هر دانش آموز «يادگيري» تجربه اي طبيعي و لذت بخش است. چه مي شود که اين لذت با ورود او به مدرسه تبديل به يک «مساله» مي گردد و مرتب بايد براي حل آن چاره انديشي کرد؟ آيا غير از اين است که ما معلمان با تلا ش خودمان و گرفتن قدرت فعاليت از دانش آموز يادگيري را براي او مصنوعي و مشکل مي کنيم؟
روش هاي فعلي ما معلمان، بيشتر در جهت تقويت وظيفه کم اهميت تر مغز يعني «حافظه» تلا ش مي کند و از هدف اصلي خود که «تفکر» مي باشد دور افتاده است.
برچسب های مهم